![]() |
![]() |
|
|
در مثل مناقشه نیست ولی فقط برای این خارجی ها و کفار پدر در آمده !!!
<< پدرت را در میاورم >>
پدر پیری را پسر نوجوانی بود که سوت زدن نمی دانست وهمی راه مکتب و کلاس کنکور و تقویتی طی میکرد وآرزوی خام در دماغ میپروراند. دور از چشم مادر پدر بسیار پسررا نصیحت میکرد و ماجراهای جوانیش نقل مینمود لیکن پسر راچشم و گوش بسته بود . پدر تد بیری کرد و پسر را گفت فردا عازم فلان مقصد شویم که فلان کالا خریم و اینجا آوریم که از فروشش سود کلان عایدمان شودو فلان و فلان... پسر اما پدر را گفت که مرا درس و مکتب بسیار است و آمدن نتوانم که پدر این بیت را همرا با یک پس گردنی برای پسر خواند: ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند بچه جون درس نخوان دیپلمه هاش بیکارند پسر همی درس اول آموخت و فردای آن روز با پدر راهی شدند . در راه پدر ابتدا فرزند را از سوت دلان همی نقل کرد و کار را به سوتزنی و سوت سوتک و سوتی .... کشاند و مغز پسر را در فرقان همی به هر طرف میبرد. پس از دو روز به مقصد اندر شدند و در هتل 16 ستاره ای بیتوته کردند . پدر پسر را گفت: ای دلبندم خود میدانی که مرا از مال دنیا چیزی کم نباشد و حاجتم به تجارت نیست پس بیا و دور از چشم مادرت شربت الوان بنوشیم و آسوده خاطر سوتی زنیم و تجدید خاطرات جوانی من کنیم که از 40 سال پیش در همین دیار طعم خوشی در زیر دندانم بجا مانده و آنان آن بکردند که پدر گفت ولیکن پدر فرتوت بود و طاقت کم و روز دوم پدر فیتیله سوز شد و در بستر به حال زار افتاد و احوالش رو به وخامت . طبیبی در بالینش بر آمد و وی را ویزتی گران کرد و گفت : نا خوش خر خورده! و رفتنی است . پدر این شنید و شاهد بخواست و وصیت نوشتند و شرط بر آن که پسر نعش پدر به وطن حمل و دفن میباید تا همه اموال پدر را صاحب گردد . پدر ، جان را در قبال قبضی تسلیم کرد . فردای آن روز پسر نعش پدر بر دوش گرفت و عزم وطن کرد . بعد از نیم روزی وی را طاقت نماند و نعش بر زمین نهاد و اندیشه کرد که این بدن متعفن و سنگین است و اگر فقط استخوان از آن با خود برم هم وصیت پدر را کفایت کند و آن کرد که اندیشیده بود و سپس راه اوفتاد . ساعتی بعد حجم زیاد و دست و پاگیر بودن اسکلت پدر وی را عاصی کرد و دوباره بار بر زمین نهاد ولی تعهدش را بر یاد آورد و آن ارث عظیم را.. پس با خود اندیشید که استخوانهای پدر همی کوبم و آردشان سازم و در انبانی بر دوش گیرم . وآن بکرد که اندیشیده بودو در راه شد. شباهنگام در راه مردی را دید که از قضا او هم راهی همان مقصد بود و قرار گذاشتند که شب را غنوده و فردا با هم راهی شوند. در همان شام بعداز اینکه پسر بخفت مرد غریب که بسیار گرسنه بود انبان پسر را تفحس کرد و با خود گفت : امشب این آرد را خورم و فردا بهای آن دوچندان بپردازم که از گرسنگی مرا طاقت نمانده و آن بکرد که می اندیشید و سپس بخفت. سحر گه که بر خواستند پسر انبانش را خالی یافت و هراسان شد و غریبه داستان شب قبلش را نقل کرد . پسر شیون کرد و فغان که این پدرم بود و فلان و فلان... غریبه که از قضا از طایفه فرصت طلبان بود اندیشید و با خود گفت بهای آرد که نپردازم هیچ این عوام ساده لوح را هم به سخره گیرم و پسر را گفت : فرزند با وفا تو را همین نیت بس باشد که بر آن جهد بسیار کردی و ... و هندوانه در زیر بغل پسر نمود و وی را گفت همان نیت تو مهم بوده و من در همین راستا تو را یاری کنم که تنها راه این است که قضای حاجت مرا در وطن به شهادت من به خاک سپاریم که اصل را عمل کرده باشیم ولیکن باید خیلی مراقب بود زودتر به وطن اندر شویم که قضای حاجت وقت نمیداند و تقدم و تاخرش بی حساب است و زود راهی شدند . نیمه روز در گرمای تموز بیابان ناگهان مرد غریبه که پی خر مرده میگشت تا وی را چهار نعل بتازاند ، پسر را گفت با یست که مرا طاقت نیست و اگر بیشتر از این در جنبش باشم مجبور به قضای حاجتم. باید که مرا بر دوش گیری که پدرت اینجا در نیاید و ... پسر چاره نبود و آن بکرد که غریبه وی را گفت و هر گاه که پسر از خستگی از حرکت باز ماندی غریبه گفت زودتر برو وگرنه همین جا پدرت را در میاورم و الی آخر..... نتیجه اخلاقی ؟ !؟!؟!
نوشته : مثلعلی مثل آبادی |
|
+ نوشته شده در
Sat 11 Mar 2006ساعت 11:47 توسط خوزه رضا |
|
|
برگ نخست پست الکترونیک بایگانی |
| خوزه رضا |
×××××××××××××××××××××××
××××××××××××××××××××××× همه شب در گذر خلوت پس کوچه ذهن سر ساعت که نه، گاهی پس و پیش من و اشباح کهن دفترِ تقویم حیات پی بازیگری نقش زمان ، ساعتها گرم شب بازی قایم شدنیم من در این بازی تکراری هرشب باید تا به آخر پیِ پیدا شدن روح همه گمشده ها تک تک ثانیه ها رابشمارم معکوس من از آن پشت سیه پرده ابهام سفر، ره باریک شب فاصله ها پشت انبوه نظر گاه خیال تک به تک خاطره ها ، گله از حادثه خنده تلخ که غم انگیز تر از قصه ادراک نبود شعر پر وسوسه قلب و درخت هوس پرسه میان چمن باغ خوشایند امید با سر انگشت خیال کوچه سبز ترو تازهِ یاران قدیم حسرت نقش پر از قدرت دستان وداع و زمینی که بر آن ماه فرود آمده بود و زمانی که بر آن عشق فرود آمده بود همه را می یابم،می بینم و در آغوش خیالم همه را می گیرم لیک یکبار دگر مثل جاری شدن سایه ماه مثل تکرار شب وصل تن شبنم و برگ جسم بی روح همه خاطره ها در ته مدفن پر پیچ زمان جا بجا گشته و در سایه هم می خوابند همه شب در گذر خلوت پس کوچه ذهن پس از آن همهمه ها پس از آسودگی خاطره ها بر تن کهنه درخت دل من حسرت خاطره ها می سوزد. |
| واژه نامه پارسی |
|
پارسی را پاس بداریم ! ***************** |
|
PERSCHIA
|