![]() |
![]() |
|
|
حکایتی از باب۱۶ کتاب خلستان در باب تعلیم و تربیت :
خُلستان باب شانزدهم: در تاثیر تنبیه و تربیت
حکایت نقل است که در VamerzanCity روزی مردی نزد فرزانه ای حاضر گشت وگفت: ای حکیم مرامعضلی در تربیت دو فرزند اوفتاده که چاره کار ندانم.مرد فرزانه او را گفت: بگو تا بدانم سوالت چیست.مرد گفت: مرا دو فروند! پسر است که از سپیده صبح تا شام قند حبه و کله میخورند واگر آنها را قند ندهم خانه را در تفحس قند بترکانند و چون نیابند عربده کشان جامه درند ، آنچنان که همسایگان شکایت ما کنند و پلیس 110 بر ما آورند وما را آبرو برند وچنین و چنان........ . ![]() ![]() مرد فرزانه گفت:چاره کارمن دانم که سالی چند در مکتب آزاد روانشناسی کودک تحصیل کردم . معر:
تورا گر که فرزند قند خوار هست تورا طفل در خانه نه، مار هست وگرره ندانی که چون چاره چیست حریفت قدر ، کار تو زار هست کودکان امروزی نمیدانند چه برای آنان خوب است و چه بد ، عواقب و عقوبت آرزو های شیرین ندانند و از درد دندان غافل ، که این صغیران خیال خام در دماغ پرورند و زبانی نداند مگر زبان مشت و لگد و لقد! و پنچه بکس وسیخ داغ و چماق و ..... معر:
امــــروز اگر طفل ادب خواهی کرد اورا بزن و زِ شــــــــاخ آویزان کن با مشت و لگد،به پنجه بکس و زنجیر فرقش بشـــکاف و مغز او داغان کن مرد او را گفت ای فرزانه من خود پروفوسورا! دارم و پیش از این تمام فوت و فن شما را به کار بستم و ناخن هم کشیدم و به چوب تر خشک سیاستشان کردم...ولی موثر نیافتاد. مرد فرزانه سخت در اندیشه شد و نا گاه دست در خورجین ژنده که به دیوار آویزان بود کرد و چیزی از آن خارج ساخت و گفت چاره کارت همین است و بس.این معجونی از تند ترین فلفلهای دنیا ست که پیل و افعی واژدها را از پا اندازد . تو میباید که آنچه قند از حبه و کله داری به آن آغشته کنی و در دسترسشان گذاری . هر گاه آنان از این قند ها کامی گیرند دیگر حوس قند نکنند.... و چنین و چنان .مرد بهای آن پرداخت و خوشحال راهی خانه شد. یک هفته بعد مرد با شتاب نزد فرزانه شد و ای حکیم دستم به دامانت کمکم کن.مرد فرزانه وی را گفت بگو تادگر چه خواهی . او گفت مرا از آن معجون ده. مرد فرزانه او را گفت که مرا دیگر از آن متاع موجود نمانده .ولی دگر برای چه آن متاع طلب کنی ؟ مرد اورا گفت : ای وای برمن که فرزندان من دیگر قند نخواهند مگر آغشته به آن معجون که اگر دست خالی به خانه روم......!!!!! معر: گذشت آن زمانــی که اطفال خُرد همی خر توانست و ترسـاند و زد که امروز زوری نه چربد به طفل زتدبیر ، طفلان ، چو پیرِ خِرد ![]() |
|
+ نوشته شده در
Fri 10 Mar 2006ساعت 1:24 توسط خوزه رضا |
|
|
برگ نخست پست الکترونیک بایگانی |
| خوزه رضا |
×××××××××××××××××××××××
××××××××××××××××××××××× همه شب در گذر خلوت پس کوچه ذهن سر ساعت که نه، گاهی پس و پیش من و اشباح کهن دفترِ تقویم حیات پی بازیگری نقش زمان ، ساعتها گرم شب بازی قایم شدنیم من در این بازی تکراری هرشب باید تا به آخر پیِ پیدا شدن روح همه گمشده ها تک تک ثانیه ها رابشمارم معکوس من از آن پشت سیه پرده ابهام سفر، ره باریک شب فاصله ها پشت انبوه نظر گاه خیال تک به تک خاطره ها ، گله از حادثه خنده تلخ که غم انگیز تر از قصه ادراک نبود شعر پر وسوسه قلب و درخت هوس پرسه میان چمن باغ خوشایند امید با سر انگشت خیال کوچه سبز ترو تازهِ یاران قدیم حسرت نقش پر از قدرت دستان وداع و زمینی که بر آن ماه فرود آمده بود و زمانی که بر آن عشق فرود آمده بود همه را می یابم،می بینم و در آغوش خیالم همه را می گیرم لیک یکبار دگر مثل جاری شدن سایه ماه مثل تکرار شب وصل تن شبنم و برگ جسم بی روح همه خاطره ها در ته مدفن پر پیچ زمان جا بجا گشته و در سایه هم می خوابند همه شب در گذر خلوت پس کوچه ذهن پس از آن همهمه ها پس از آسودگی خاطره ها بر تن کهنه درخت دل من حسرت خاطره ها می سوزد. |
| واژه نامه پارسی |
|
پارسی را پاس بداریم ! ***************** |
|
PERSCHIA
|