![]() |
![]() |
|
|
فرارسیدن نوروز سال ۱۳۸۷ را به همه ی دوستان و هموطنان و پارسی زبانان شادباش میگویم در اینجاهفت سین را به دلخواه خودتان آن لاین بچینید ! *******************************************************************************
ناخوانده
واژه ها ، ناخوانده مهمانان امشب بی قرار و خیره سر تار می بافند به پود حس سرگردان من با نفسهایی مضاعف در گریزی بی ثمر رشته ی سیال حس " من " شدن در پیچ و تاب می تند بیهوده نقش شعر را واژه ها در انتظار بازی دست و قلم شعر نا خوانده برفت نقطه ای بر جای ماند . ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی |
|
+ نوشته شده در
Sun 16 Mar 2008ساعت 10:31 توسط خوزه رضا |
|
|
دست بر ترمه های نقش آبی در مرور عصرانه از میان پنجره جاری به کاج می شمارم سبزه ها و سنگها ، ابرها و سایه ها را ... نشخوار افکار عصرانه : دیروز ابرها بیشتر بودند امروز سایه ها ... خیانت تو اما بیشمار ... !
|
|
+ نوشته شده در
Sun 3 Feb 2008ساعت 10:30 توسط خوزه رضا |
|
|
سالگرد چه سخت می باید انتظار کشید فصل استیلای تو را برقله های سرسخت زمان آنگاه که آسودگی آموختی وفصل همراهی ما را بی تو بر جای گذاشتی........ دیگر به سالی اندکی باقی ست ولی سالها می توان ورق زد برگ و بن یادوارهایت را هنوز می توان خواب تو را دید ودر انحنای حریر رزهای صورتی و وسعت لبخند ابدیت به بیداری رسید ولی تو همچنان خفته ای....... در فراسوی افق خواب تو سنگی پابرجاست و فواره های شمع رقص کودکانه ی آتش بی دغدغه ی باد شبانه می نوازد سنگ را سنگی ستبر که زمزمه های ما و نام تورا می کشد بر گًٌرده و تو همچنان خفته ای.......... تو همچنان خفته ای و رویاههایت یکسره سرگردان چمنزاران و شنزاران را به سرپنجه باد خنج می زند....... بخواب و آسوده باش امواج خروشان نیز روزی ، آرام به دامان ماسه ها خواهند غنود .
|
|
+ نوشته شده در
Wed 23 Jan 2008ساعت 22:8 توسط خوزه رضا |
|
دست بر شاخ اساطیر قدیم پروسوسه ، حول گناه می فریبد سیب باغستان را...... بی اعتنا به فلسفه کال شیطان و آدم بطن چوبینش را بربسته به پوست واری...... و کرمکان حقیر از برای سفتنش بی قرار
......... چه نارس اند آدمیان !
|
|
+ نوشته شده در
Tue 8 Jan 2008ساعت 23:1 توسط خوزه رضا |
|
|
در مدرسه پیدا نشد یک اهـل دلی ویران شود این خرابه دارالجهل است
******************
. . . . . Ich habe gelernt Leid zu ertragen, Schmerzen zu verbergen Und mit Tränen in den Augen zu lachen…. …..nur um den anderen zu zeigen, dass es mir " GUT " geht und um sie glücklich zu machen…..!!!!
بس که هر سو نظـــــر فکندم تا آشنائی در این میان بینـــــــــم گشــت مانوس ، سر زمین غریب با غم چشـــــــــــــم آشنا بینم کو کسی تا کــــــــه اندکی او را باشد از سرّ دوستی خبــــــــری کو کسی تا کـــــــه اندکی من را از سر دوستی کند نظـــــــــری آنکه می زد دم از فتوّت و مهــــر نیش زخمش عمیقتر در پشــــت آنکه می کرد همـــــدلی افزون بی وفائیش طفل دل را کشـــــت آنچه در نقش خاطـــــــراتم بود گوئی افسانه شد یا که وهم و خیال وآنچه دارم کنون در کف خویــش بسته دستم ز رنج و درد و مــــلال گوئی امروز آسمـــــــــان را هم با منش درنشسته ، پر انـــــــدوه در زمین و زمـــــان به تیرگی اش سایه در سایه ، ابرهــــــــــا انبوه من و این چشـــــــــم آشنا جو را چاره ای نیست جز به خلوت خویش ترک نا مردمـــــــــان همی بهتر تا که از زخم کــــامشان ، دل ریش
|
|
+ نوشته شده در
Mon 24 Dec 2007ساعت 20:8 توسط خوزه رضا |
|
|
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد. شب هم آهنگی لب ها می لرزند شب می تپد جنگل نفس می کشد |
|
+ نوشته شده در
Sun 7 Oct 2007ساعت 17:5 توسط خوزه رضا |
|
|
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
بی پاسخ درتاریکی بی آغاز و پایان سهراب سپهری ..... ادامه مطلب........ |
|
+ نوشته شده در
Sun 7 Oct 2007ساعت 16:49 توسط خوزه رضا |
|
|
+ نوشته شده در
Sat 5 Aug 2006ساعت 20:4 توسط خوزه رضا |
|
|
شعر بسیار زیبائی از علی صالحی همراه با موزیک متنی از پیانو نواز چیره دست کشورمان فریبرز لاچینی دارم که خواندنی و شنیدنی هست که با کلیک بر عکسهای زیر میتوانید آنرا ببینید .
ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی |
|
+ نوشته شده در
Thu 27 Jul 2006ساعت 22:25 توسط خوزه رضا |
|
|
برای شنیدن این دکلمه ی زیبا بر روی عکس زیر کلیک کنید
ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی |
|
+ نوشته شده در
Fri 14 Jul 2006ساعت 9:11 توسط خوزه رضا |
|
|
برای شنیدن دکلمه شعر دختر ای ننه دریا روی عکس شادروان احمد شاملو کلیک کنید. کمی هم صبر کنید!
ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی |
|
+ نوشته شده در
Thu 6 Jul 2006ساعت 15:45 توسط خوزه رضا |
|
|
سياوش كسرايي: شاعر نوپرداز ايراني به سال 1318 خورشدي در اصفهان ديده به جهان گشود او خود ميگويد: نام من حسين سياوش كسرايي است كه در تهران زاييده شدم ولي در خراسان بزرگ شدم تا هجده سالگي. بعد از هجده سالگي به كرمانشاه ميرود و با خانم ترنر كه جزو گروه آمريكايي بودند كلاسي در كرمانشاه ايجاد مي كند و دو سال نزد ايشان مباني طراحي و هنرهاي تجسمي را ميگذراند . بعد از ناكامي در ازدواج اولش با دختري به نام فريبا ازدواج مي كند كه نتيجه اين ازدواج دو پسر به نامهاي كسرا و كاميار است . سياوش كسرايي سالهاي آخر عمر خويش را در افغانستان شوروي و اتريش به سر ميبرد و سر انجام در اتاق عمل جراحي قلب در وين اتريش زندگي را بدرود گفت و در تاريخ 10 تير ماه 1382 در تهران به خاك سپرده شد . دفترهاي شعر او : ؛ سنگ و شبنم؛ ” به سرخي آتش؛ ؛ به طعم رود ؛ ؛ از قرق تا خروسخوان؛ ؛ به پا خيز ايران من ؛ ؛ امريكا امريكا؛ ؛ چهل كليد ؛ ؛ پيوند؛ ؛ستارگان سپيده دم؛ ؛مهره ي سرخ؛ ؛ با دماوند خاموش ؛ ؛خانگي؛ به ياد گار مانده است زيباترين و جاودانه ترين اثر او ؛آرش كمانگير ؛ است كه اكنون آن را به دوستدارانش تقديم ميكنيم: آرش كمان گير با صدای فریدون فرح اندوز را از همینجا دریافت و بشنوید. برف مي بارد؛ در گشودندم. سر برون آوردن گل از درون برف؛ كار كردن، كار كردن؛ گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛ گاه گاهي، يا، شب برفي، آري، آري، زندگي زيباست. پيرمرد، آرام و با لبخند، « زندگي را شعله بايد برفروزنده؛ جنگل، اي روييده آزاده، « زندگاني شعله ميخواهد»، صدا سرداد عمو نوروز، روزگاري بود؛ فصل ها فصلِ زمستان شد، ترس بود و بال هاي مرگ؛ مرزهاي مُلك، باغ هاي آرزو بي برگ؛ انجمن ها كرد دشمن؛ « آخرين فرمان، آخرين تحقير... هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد؛ پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي ساييد. « صبح مي آمد – پيرمرد آرام كرد آغاز، - آسمان الماسِ اخترهاي خود را داده بود از دست لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور، كم كَمَك در اوج آمد پچ پچ خفته. « منم آرش، - مجوييدم نسب، - مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛ كه تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛ درين پيكار، كمان كهكشان در دست، وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست. پس آن گه سر به سوي آسمان بركرد، « درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود! زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز، درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش. « ز پيشم مرگ، دلم از مرگ بي زار است؛ هزاران چشم گويا و لب خاموش پيش مي آيم. نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد. شما، اي قله هاي سركش خاموش، زمين خاموش بود و آسمان خاموش. دشمنانش، در سكوتي ريشخند آميز، بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز، « شام گاهان، تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون، آفتاب، ماهتاب، با دهان سنگ هاي كوه آرش مي دهد پاسخ. در برون كلبه مي بارد. كودكان ديري است در خوابند،
|
|
+ نوشته شده در
Sun 9 Apr 2006ساعت 14:2 توسط خوزه رضا |
|
فروغ فرخزادپرنده مردني است دلم گرفته است |
|
+ نوشته شده در
Sat 11 Mar 2006ساعت 19:27 توسط خوزه رضا |
|
|
این نوشته را تقدیم میکنم به تمام دوستان خوب و تمامی یادوارههای روزگاران گذشته :
<< خاطره ها >> همه شب در گذر خلوت پس کوچه ذهن سر ساعت که نه، گاهی پس و پیش من و اشباح کهن دفترِ تقویم ِ حیات پی بازیگریِ ِ نقش زمان ، ساعتها گرم شب بازی ِ قایم شدنیم من در این بازی ِ تکراری هرشب باید تا به آخر پیِِ ِ پیدا شدن روح همه گمشده ها تک تک ثانیه ها رابشمارم معکوس من از آن پشت سیه پرده ابهام سفر، ره باریک شب فاصله ها پشت انبوه نظر گاه خیال تک به تک خاطره ها ، گله از حادثه خنده تلخ که غم انگیز تر از قصه ادراک نبود شعر پر وسوسه قلب و درخت هوس پرسه میان چمن باغ خوشایند امید با سر انگشت خیال کوچه سبز ترو تازهِ یاران قدیم حسرت نقش پر از قدرت دستان وداع و زمینی که بر آن ماه فرود آمده بود و زمانی که بر آن عشق فرود آمده بود همه را می یابم،می بینم و در آغوش خیالم همه را می گیرم لیک یکبار دگر مثل جاری شدن سایه ماه مثل تکرار شب و وصل تن شبنم و برگ جسم بی روح همه خاطره ها در ته مدفن پر پیچ زمان جا بجا گشته و در سایه هم می خوابند همه شب در گذر خلوت پس کوچه ذهن پس از آن همهمه ها پس از آسودگی خاطره ها بر تن کهنه درخت دل من حسرت خاطره ها می سوزد. |
|
+ نوشته شده در
Thu 9 Mar 2006ساعت 23:39 توسط خوزه رضا |
|