تبليغاتX
پرشیا

نوروز سال ۱۳۸۵ خورشیدی را بر تمام ایرانیان وپارسی زبان در همه جای دنیا شادباش میگوئیم

 

 

        نوروز بزرگترين جشن ملى ايرانيان سابقه اى هزاران ساله دارد. از گذشته هاى دور آريايى هاى ساكن در فلات ايران روز اول سال و آغاز بهار را به برگزارى مراسم ويژه و توأم با سرور و شادمانى اختصاص مى دادند. برخى پژوهشگران ، ريشه تاريخى اين جشن را به »جمشيد پيشدادى» نسبت مى دهند و نوروز را »نوروز جمشيدى» مى خوانند.
اين گروه معتقدند كه جمشيدشاه بعداز يك سلسله اصلاحات اجتماعى بر تخت زرين نشست و فاصله بين دماوند تا بابل را در يك روز پيمود و آن روز (روز هرمزد) از فروردين ماه بود. چون مردم اين شگفتى از وى بديدند جشن گرفتند و آن روز را »نوروز» خواندند. اما عاملى كه »نوروز» را از ديگر جشن هاى ايران باستان جدا كرد و باعث ماندگارى آن تا امروز شد، «فلسفه وجودى نوروز» است: زايش و نوشدنى كه همزمان با سال جديد در طبيعت هم ديده مى شود.
دكتر ميرزايى جامعه شناس در اين باره مى گويد: «يكى از نمودهاى زندگى جمعى، برگزارى جشن ها و آيين هاى گروهى است، گردهم آمدن هايى كه به نيت نيايش و شكرگزارى و يا سرور و شادمانى شكل مى گيرن.  برهمين اساس جشن‌ها و آيين‌هاى جامعه ايران را هم مى توان به سه گروه عمده تقسيم بندى كرد: جشن ها و مناسبت‌هاى دينى و مذهبى - جشن هاى ملى و قهرمانى و جشن هاى باستانى و اسطوره‌اى. جامعه ايران در گذشته به شادى به عنوان عنصر نيرو دهنده به روان انسان، توجه ويژه‌اى داشتند. آنها براساس آيين زرتشتى خود چهار جشن بزرگ و ويژه تيرگان ، مهرگان ، سده و اسپندگان را همراه با شادى و سرور و نيايش برگزار مى كردند.
دراين بين نوروز بنا به اصل تازگى بخشيدن به طبيعت و روح انسان همچنان پايدار ماند. گرچه باتوجه به قانون تغيير پديده هاى فرهنگى ، نوروز هم ناگزير نسبت به گذشته با دگرگونى هايى همراه است.
به هرحال در آيين‌هاى باستانى ايران براى هر جشن «خوانى» گسترده مى‌شد كه داراى انواع خوراكى‌ها بود. خوان نوروزى «هفت سين» نام داشت و مى‌بايست از بقيه خوانها رنگين تر باشد.
اين سفره مــعــمـولاً چـندســاعــت مانــده به زمان تـــحويل ســـــال نو آمـــاده بود و بر صفحه اى بلندتر از سطح زمين چيده مى شد. همچنين ميزدپان (MAYZADPAN) به منظور پخش كردن خوراكى‌ها در كنار سفره گماشته مى‌شد. اين خوان نوروزى برپايه عدد مقدس هفت بنا شده بود. توران شهريارى، سخنران جامعه زرتشتى معتقد است: «تقدس عدد هفت از آيين مهر يا ميتراست و به سالهاى دور باز مى گردد. در اين آيين هفت مرحله وجود داشت براى اينكه انسان به مقام عالى و آسمانى برسد. پس عدد هفت از پيش از زرتشت براى انسان عزيز بوده و در آيين هاى مختلف و به نمادهاى گوناگون ديده مى شود، مانند هفت آسمان، هفت دريا، هفت گياه و...» همچنين اسناد تاريخى از برپايى سفره هفت سين به ياد هفت امشاسپندان خبر مى دهند؛ طبق اين اسناد، هفت امشاسپندان مقدس عبارت بودند از:
اهورامزدا(به معنى سرور دانا)، و هومن (انديشه نيك ) ، ارديبهشت (پاكى وراستى )، شهريور (شهريارى آرزو شده با كشور جاودانى )، سپندارمزد (عشق و پارسايى ) ، خرداد (رسايى و كمال ) و امرداد (نگهبان گياهان).
اما در بسيارى از منابع تاريخى آمده است كه «هفت سين»  نخست «هفت شين» بوده و بعدها به اين نام تغيير يافته است.
شمع، شراب ، شيرينى ، شهد (عسل) ، شمشاد، شربت و شقايق يا شاخه نبات، اجزاى تشكيل دهنده سفره هفت شين بودند. برخى ديگر به وجود «هفت چين» در ايران پيش از اسلام اعتقاد دارند. سخنران جامعه زرتشتى در اين باره مى گويد: «در زمان هخامنشيان در نوروز به روى هفت ظرف چينى غذا مى‌گذاشتند كه به آن هفت چين يا هفت چيدنى مى گفتند.

بعدها در زمان ساسانيان هفت شين رسم متداول مردم ايران شد و شمشاد در كنار بقيه شين هاى نوروزى، به نشانه سبزى و جاودانگى برسر سفره قرارگرفت. بعد از سقوط ساسانيان وقتى كه مردم ايران اسلام را پذيرفتند، سعى كردند كه سنت‌ها و آيين‌هاى باستانى خود را هم حفظ كنند.
به همين دليل، چون در دين اسلام «شراب» حرام اعلام شده بود، آنها، خواهر و همزاد شراب را كه »سركه» مى شد انتخاب كردند و اينگونه شين به سين تغيير پيداكرد.»
البته در اين‌باره تعابير مختلفى وجوددارد. چنانچه در كتاب فرورى آمده است: كه در روزگار ساسانيان، قابهاى زيباى منقوش و گرانبها از جنس كانولين، از چين به ايران وارد مى‌شد.  يكى از كالاهاى مهم بازرگانى چين و ايران همين ظرف‌هايى بود كه بعدها به نام كشورى كه از آن آمده بودند «چينى» نام گذارى شد و به گويشى ديگر به شكل سينى و به صورت معرب «سينى» در ايران رواج يافتند. به هرروى خوراكى‌هاى خاصى بر سفره هفت سين مى‌نشينند كه عبارتند از: سيب، سركه، سمنو، سماق، سير، سنجد و سبزى (سبزه)
خوراكى هايى كه به نيت هاى گوناگون انتخاب شده اند:
سمنو: نماد زايش و بارورى گياهان است و از جوانه هاى تازه رسيده گندم تهيه مى شود.

سيب: هم نماد بارورى است و زايش. درگذشته سيب را درخم هاى ويژه اى نگهدارى مى كردند و قبل از نوروز به همديگر هديه مى دادند.

مى گويند كه سيب با زايش هم نسبت دارد، بدين صورت كه اغلب درويشى سيبى را از وسط نصف مى كرد و نيمى از آن را به زن و نيم ديگر را به شوهر مى داد و به اين ترتيب مرد از عقيم بودن و زن از نازايى رها مى شد.

سنجد: نماد عشق و دلباختگى است و از مقدمات اصلى تولدو زايندگى. عده اى عقيده دارند كه بوى برگ و شكوفه درخت سنجد محرك عشق است!

سبزه: نماد شادابى و سرسبزى و نشانگر زندگى بشر و پيوند او با طبيعت است.
درگذشته سبزه ها را به تعداد هفت يا دوازده كه شمار مقدس برج هاست در قاب هاى گرانبها سبز مى كردند. در دوران باستان دركاخ پادشاهان ۲۰ روز پيش ازنوروز دوازده ستون را از خشت خام برمى آوردند و بر هريك از آنها يكى از غلات را مى كاشتند و خوب روييدن هريك را به فال نيك مى گرفتند و برآن بودند كه آن دانه درآن سال پربار خواهدبود. در روز ششم فروردين آنها را مى چيدند و به نشانه بركت و بارورى در تالارها پخش مى كردند.

سماق و سير نماد چاشنى و محرك شادى در زندگى به شمار مى روند. اما غير از اين گياهان و ميوه هاى سفره نشين، خوان نوروزى اجزاى ديگرى هم داشته است: دراين ميان « تخم مرغ» نماد زايش و آفرينش است و نشانه اى از نطفه و نژاد. «آينه» نماد روشنايى است و حتماً بايد در بالاى سفره جاى بگيرد. «آب و ماهى» نشانه بركت در زندگى هستند. ماهى به عنوان نشانه اسفندماه بر سفره گذاشته مى شود.

و «سكه» كه نمادى از امشاسپند شهريور (نگهبان فلزات) است و به نيت بركت و درآمد زياد انتخاب شده است.
شاخه هاى سرو، دانه هاى انار، گل بيدمشك، شير نارنج، نان و پنير، شمعدان و... را هم مى توان جزو اجزاى ديگر سفره هفت سين دانست. «كتاب مقدس» هم يكى از پايه هاى اصلى خوان نوروزى است و براساس آن هرخانواده اى به تناسب مذهب خود، كتاب مقدسى را كه قبول دارد بر سفره مى گذارد.
چنانچه مسلمانان قرآن، زرتشتيان اوستا و كليميان تورات را بر بالاى سفره‌هايشان جاى مى‌دهند. بر سر سفره زرتشتيان دركنار اسپند و سنجد، « آويشن» هم ديده مى شود كه به گفته موبد فيروزگرى خاصيت ضدعفونى كننده و دارويى دارد و به نيت سلامتى و بيشتر به حالت تبريك بر سر سفره گذاشته مى شود.
 
در هرصورت او پيروز است و نامش خجسته است و از نزد خدا مى آيد و خواهان نيك‌بختى است و با تندرستى و گوارايى وارد شده است و سال نو را به همراه آورده است! 

 
 
 
 
 برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان
ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان
چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه می‌رسد دست
سهلست جفای بوستانبان

 

+ نوشته شده در  Mon 20 Mar 2006ساعت 18:58  توسط خوزه رضا | 

یادش بخیر چهارشنبه سوری در ایران عزیز .............چه تکرار زیبائی..........امیدوارم به همه خوش بگذره

وعکسهای دیگر با کلیک بر شماره های زیر:

- ۹ - ۸ - ۷ - ۶ - ۵ - ۴ - ۳ - ۲ - ۱

+ نوشته شده در  Tue 14 Mar 2006ساعت 11:15  توسط خوزه رضا | 
یک انیمیشن جالب از مداد و.....روی مداد زیر کلیک کنید و ببینیدش


ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی
+ نوشته شده در  Tue 14 Mar 2006ساعت 10:34  توسط خوزه رضا | 

فروغ فرخزاد

پرنده مردني است

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني ست
                                        

برای شنیدن دکلمه این شعر بر player  کلیک کنید

+ نوشته شده در  Sat 11 Mar 2006ساعت 19:27  توسط خوزه رضا | 
برای انجام این بازی باید سطح پرواز هلیکوپتر را با تغییر فشار بر سمت راست ماس کنترل کنید. برای شروع بازی بر عکس مربوطه در زیر کلیک کنید.


ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی
+ نوشته شده در  Sat 11 Mar 2006ساعت 18:58  توسط خوزه رضا | 
برای شروع بازی روی عکس زیر کلیک کنید.


ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی
+ نوشته شده در  Sat 11 Mar 2006ساعت 18:51  توسط خوزه رضا | 

برای شروع بازی بر عکس زیر کلیک کنید.


ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی
+ نوشته شده در  Sat 11 Mar 2006ساعت 18:30  توسط خوزه رضا | 

برای شروع بازی بر عکس مربوطه در زیر کلیک کنید.

+ نوشته شده در  Sat 11 Mar 2006ساعت 18:5  توسط خوزه رضا | 
تا میتوانید ماهی های کوچکتررا بخورید تا بزرگتر شوید و از خطر ماهی های بزرگ در امان باشید.

برای شروع بازی روی عکس مربوطه در زیر کلیک کنید.


ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی
+ نوشته شده در  Sat 11 Mar 2006ساعت 17:50  توسط خوزه رضا | 
 برای شروع بازی روی عکس مربوطه در زیر کیک کنید.


ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی
+ نوشته شده در  Sat 11 Mar 2006ساعت 17:30  توسط خوزه رضا | 

Weltkugel als "bewegter" Bildschirmhintergrund

XEARTH v1.3

یک برنامه جالب که به شما امکان داشتن یک زمینه در تصویر مونیتور از کره زمین میده که برروی آن اسامی برخی از شهر های مهم هر قاره نوشته شده البته با امکاناتی که در نشانه این نرم افزار در نوار زیر مونیتور در کنار ساعت موجود میباشد وضعیت٬ رنگ ٬ شدت نور ٬زاویه  و......قابل تنظیم بوده و خلاصه اینکه با نصب این برنامه یک زمینه متحرک برای سیستم خود دارید که در فواصل زمانی معین تغییر میکند.

           

مشاهده عکس این زمینه زیبا در قسمت " به زبان آلمانی"


ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی
+ نوشته شده در  Sat 11 Mar 2006ساعت 16:35  توسط خوزه رضا | 
این مطلب رو فقط برای این می نویسم که به عنوان بالا اصلا ربطی نداره

  در يکی از ايالات غير متحده وامرزان سيتی پسری به نام حسنک بود که دلش نمی خواست به مکتب بره و درس بخونه از اين رو ننه اش  حسنک رو گذاشت تو يک آهنگر خونه . يک هفته گذشت و در هفته بعد حسنک ديگر به آهنگرخانه  نرفت .ننه اش پرسيد حسنک چرا تو خونه نشستی حسنک گفت بابا آهنگری رو فوت آب شدم... ننه اش گفت چطوری ؟ حسنک گفت خوبم مرسی.. ننه حسنک گفت مزه نريز! چطوری فوت آب شدی ؟. حسنک گفت : ای بابا اين که کاری نداره .آهن هستش ديگه داغش ميکنی ميکوبيش ميشه بيل ، ميکشيش ميشه ميل . ننه اش گفت خوب . در همين حال صدای در آمد و ننه حسنک رفت دم در ديد اوستای آهنگری انجاست و داد ميزنه حسنک کجائي؟ ننه حسنی گفت بچه ام خودش اوستا شده ديگه!!! اوستا گفت چطوری ؟ گفت خوبم به لطف شما. اوستا گفت مزه نريز مگه ادم يه هفته ای اوستا ميشه؟ ننه حسنک گفت: ای بابا کاری نداره که آهن هستش ديگه داغش ميکنی ميکوبيش ميشه بيل ، ميکشيش ميشه ميل. اوستا گفت لاکردار خودش که اوستا شده هيچی ننه اش را هم اوستا کرده!!!!!!!

   از اونجا شد که ضرب المثل زير درست شد:

حسنک به مکتب نمیرفت مامانش گذاشتش تو آهنگری!!!

نوشته: مثلعلی مثل آبادی

+ نوشته شده در  Sat 11 Mar 2006ساعت 12:3  توسط خوزه رضا | 
در مثل مناقشه نیست ولی  فقط برای این خارجی ها و کفار پدر در آمده !!!

<< پدرت را در میاورم >>

 

پدر پیری را پسر نوجوانی بود که سوت زدن نمی دانست وهمی راه مکتب و کلاس کنکور و تقویتی طی میکرد وآرزوی خام در دماغ میپروراند. دور از چشم مادر پدر بسیار پسررا نصیحت میکرد و ماجراهای جوانیش نقل مینمود لیکن پسر راچشم و گوش بسته بود . پدر تد بیری کرد و پسر را گفت فردا عازم فلان مقصد شویم که فلان کالا خریم و اینجا آوریم که از فروشش سود کلان عایدمان شودو فلان و فلان... پسر اما پدر را گفت که مرا درس و مکتب بسیار است و آمدن نتوانم که پدر این بیت را همرا با یک پس گردنی برای پسر خواند:

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند                   بچه جون درس نخوان دیپلمه هاش بیکارند

پسر همی درس اول آموخت و فردای آن روز با پدر راهی شدند . در راه پدر ابتدا فرزند را از سوت دلان همی نقل کرد و کار را به سوتزنی و سوت سوتک و سوتی .... کشاند و مغز پسر را در فرقان همی به هر طرف میبرد. پس از دو روز به مقصد اندر شدند و در هتل 16 ستاره ای بیتوته کردند . پدر پسر را گفت: ای دلبندم خود میدانی که مرا از مال دنیا چیزی کم نباشد و حاجتم به تجارت نیست پس بیا و دور از چشم مادرت شربت الوان بنوشیم و آسوده خاطر سوتی زنیم و تجدید خاطرات جوانی من کنیم که از 40 سال پیش در همین دیار طعم خوشی در زیر دندانم بجا مانده و آنان آن بکردند که پدر گفت ولیکن پدر فرتوت بود و طاقت کم و روز دوم پدر فیتیله سوز شد و در بستر به حال زار افتاد و احوالش رو به وخامت . طبیبی در بالینش بر آمد و وی را ویزتی گران کرد و گفت : نا خوش خر خورده! و رفتنی است . پدر این شنید و شاهد بخواست و وصیت نوشتند و شرط بر آن که پسر نعش پدر به وطن حمل و دفن میباید تا همه اموال پدر را صاحب گردد . پدر ، جان را در قبال قبضی تسلیم کرد .

فردای آن روز پسر نعش پدر بر دوش گرفت و عزم وطن کرد . بعد از نیم روزی وی را طاقت نماند و نعش بر زمین نهاد و اندیشه کرد که این بدن متعفن و سنگین است و اگر فقط استخوان از آن با خود برم هم وصیت پدر را کفایت کند و آن کرد که اندیشیده بود و سپس راه اوفتاد . ساعتی بعد حجم زیاد و دست و پاگیر بودن اسکلت پدر وی را عاصی کرد و دوباره بار بر زمین نهاد ولی تعهدش را بر یاد آورد و آن ارث عظیم را.. پس با خود اندیشید که استخوانهای پدر همی کوبم و آردشان سازم و در انبانی بر دوش گیرم . وآن بکرد که اندیشیده بودو در راه شد. شباهنگام در راه مردی را دید که از قضا او هم راهی همان مقصد بود و قرار گذاشتند که شب را غنوده و فردا با هم راهی شوند. در همان شام بعداز اینکه پسر بخفت مرد غریب که بسیار گرسنه بود انبان پسر را تفحس کرد و با خود گفت : امشب این آرد را خورم و فردا بهای آن دوچندان بپردازم که از گرسنگی مرا طاقت نمانده و آن بکرد که می اندیشید و سپس بخفت. سحر گه که بر خواستند پسر انبانش را خالی یافت و هراسان شد و غریبه داستان شب قبلش را نقل کرد . پسر شیون کرد و فغان که این پدرم بود و فلان و فلان... غریبه که از قضا از طایفه فرصت طلبان بود اندیشید و با خود گفت بهای آرد که نپردازم هیچ این عوام ساده لوح را هم به سخره گیرم و پسر را گفت : فرزند با وفا تو را همین نیت بس باشد که بر آن جهد بسیار کردی و ... و هندوانه در زیر بغل پسر نمود و وی را گفت همان نیت تو مهم بوده و من در همین راستا تو را یاری کنم که تنها راه این است که قضای حاجت مرا در وطن به شهادت من به خاک سپاریم که اصل را عمل کرده باشیم ولیکن باید خیلی مراقب بود زودتر به وطن اندر شویم که قضای حاجت وقت نمیداند و تقدم و تاخرش بی حساب است و زود راهی شدند . نیمه روز در گرمای تموز بیابان ناگهان مرد غریبه که پی خر مرده میگشت تا وی را چهار نعل بتازاند ، پسر را گفت با یست که مرا طاقت نیست و اگر بیشتر از این در جنبش باشم مجبور به قضای حاجتم. باید که مرا بر دوش گیری که پدرت اینجا در نیاید و ... پسر چاره نبود و آن بکرد که غریبه وی را گفت و هر گاه که پسر از خستگی از حرکت باز ماندی غریبه گفت زودتر برو وگرنه همین جا پدرت را در میاورم و الی آخر.....

نتیجه اخلاقی ؟ !؟!؟!

نوشته : مثلعلی مثل آبادی

+ نوشته شده در  Sat 11 Mar 2006ساعت 11:47  توسط خوزه رضا | 
    

چتِستان

ای دادوبیداد

مسنجرMassenger من ، ای چتگاه چتبازان بی آئین

تو ای دیرینه خلوتگاهِ چرت و پرت هزل آگین

پراز موزیک و جّرو بحث

پر از دشنامِ شرم آور

همه اندر کمین هم

پر از آی دی ِID ترس آور

هوا بس نا جوانمردانه پس است !!!

دمت گرم و سرت گرم و زبانِِ چرب و نرمت گرم

سلامم را تو پاسخ گوی ، چت Chat بگشا

منم من ، میهمان هرشبت چتباز سر گردان

منم با آی دی قیصر یا داش فرمان

منم بوت Boot گشته و حیران ...

سلامم را نمی خواهند پاسخ گفت

همه سرگرم چت روم ChatRoom اند

کسی سر در نمیآرد چه میگویند در آشوب پر غوغای این یاران

تو را گر میک Mic ازمرغوبتر اجناس بازار است

سخن با تاکTalk (تالک !) نتوانی

که یا هیکYaheek یا که تیک تاکTeakTak قفل بر آن است

وگر پی امPM بسوی کس روان سازی

به اکراه میدهد پاسخ ، یا آنکه

به یک جانانه نرم افزار بوت آسا

شوی در بوت یا دی سی Dc و یا ایگنورIgnor

ویا قفلی زند بر آی دی ات چندی

نه این است گفتمان ، این مفتمانی را که پنداری !

حریفا ، میزبانا ناسزا آخر چرا در مایه گفتار

ویا تهدید برمبنای نرم افزار....

من امشب نامدستم دام بگذارم

تو را دان لود از دات کام .com بگذارم

من امشب آمدستم با تو از مکر هکرHacker گویم

ز ائی ایکس ائیexe ، بلسترBlaster یا ز ویروس مضر گویم

چه گوئی در فلان سایت پر ز نرم افزار بوت و هک !

که خواهی وقت چت با آن زنی بر هر کسی پاتک

فریبت میدهند این رایگان افزار رنگارنگ

به همراه آورند کرمی ، شوند با پی سیPC ات در جنگ

کنند هارد Hard تو را داغان و پاس ورد PasWordات شود پیدا

تو را یک فرمتیFormat باید که خرجش هست گه بالا...

و من کوتاه گویم قصه را دیگر

که ایگنور میشوم الان...

کاری از : چتایون چتگرزاده

+ نوشته شده در  Sat 11 Mar 2006ساعت 11:37  توسط خوزه رضا | 

برای زندگی کردن

گاهی که وقت بشه یکسر به پزشک محل میزنم و اظهار سر درد و دل درد میکنم و پس ازپرداخت ویزیت، معاینه و دریافت نسخه با خشنودی و رضایت خاطر میام بیرون. آخه دکتر هاهم باید زندگی کنند دیگه...

بعد از اینکه از پیش دکتر میام یک راست میرم دارو خانه و در قبال پرداخت مبلغ دارو ، دارو هایم را گرفته ، با خشنودی و رضایت خاطر میام بیرون.آخه دارو خانه چی ها هم باید زندگی کنند دیگه...

پس از رسیدن به محیط مطبوع خانه کیسه دارو ها را در سطل اشغال ریخته و با خشنودی و رضایت خاطر به کار هام میرسم .

خوب آخه خودم هم باید زندگی کنم دیگه....

 

<< مریض احوال>>

+ نوشته شده در  Sat 11 Mar 2006ساعت 11:28  توسط خوزه رضا | 
حکایتی از باب۱۶ کتاب خلستان در باب تعلیم و تربیت :

خُلستان

باب شانزدهم:

در تاثیر تنبیه و تربیت

حکایت

نقل است که در VamerzanCity روزی مردی نزد فرزانه ای حاضر گشت وگفت: ای حکیم مرا

معضلی در تربیت دو فرزند اوفتاده که چاره کار ندانم.مرد فرزانه او را گفت: بگو تا بدانم سوالت چیست.مرد

 گفت: مرا دو فروند! پسر است که از سپیده صبح تا شام قند حبه و کله میخورند واگر آنها را قند ندهم خانه را

 در تفحس قند بترکانند و چون نیابند عربده کشان جامه درند ، آنچنان که همسایگان شکایت ما کنند و پلیس 110

بر ما آورند وما را آبرو برند وچنین و چنان........ .

مرد فرزانه گفت:چاره کارمن دانم که سالی چند در مکتب آزاد روانشناسی کودک تحصیل کردم .

معر:

تورا گر که فرزند قند خوار هست

تورا طفل در خانه نه، مار هست

وگرره ندانی که چون چاره چیست

حریفت قدر ، کار تو زار هست

کودکان امروزی نمیدانند چه برای آنان خوب است و چه بد ، عواقب و عقوبت آرزو های شیرین ندانند و از

درد دندان غافل ، که این صغیران خیال خام در دماغ پرورند و زبانی نداند مگر زبان مشت و لگد و لقد! و پنچه

 بکس وسیخ داغ و چماق و .....

معر:

امــــروز اگر طفل ادب خواهی کرد

اورا بزن و زِ شــــــــاخ آویزان کن

با مشت و لگد،به پنجه بکس و زنجیر

فرقش بشـــکاف و مغز او داغان کن

مرد او را گفت ای فرزانه من خود پروفوسورا! دارم و پیش از این تمام فوت و فن شما را به کار بستم و ناخن

 هم کشیدم و به چوب تر خشک سیاستشان کردم...ولی موثر نیافتاد.

مرد فرزانه سخت در اندیشه شد و نا گاه دست در خورجین ژنده که به دیوار آویزان بود کرد و چیزی از آن

خارج ساخت و گفت چاره کارت همین است و بس.این معجونی از تند ترین فلفلهای دنیا ست که پیل و افعی

واژدها را از پا اندازد . تو میباید که آنچه قند از حبه و کله داری به آن آغشته کنی و در دسترسشان گذاری .

 هر گاه آنان از این قند ها کامی گیرند دیگر حوس قند نکنند.... و چنین و چنان .مرد بهای آن پرداخت و

خوشحال راهی خانه شد.

یک هفته بعد مرد با شتاب نزد فرزانه شد و ای حکیم دستم به دامانت کمکم کن.مرد فرزانه وی را گفت بگو

تادگر چه خواهی . او گفت مرا از آن معجون ده. مرد فرزانه او را گفت که مرا دیگر از آن متاع موجود

نمانده .ولی دگر برای چه آن متاع طلب کنی ؟ مرد اورا گفت : ای وای برمن که فرزندان من دیگر قند نخواهند

 مگر آغشته به آن معجون که اگر دست خالی به خانه روم......!!!!!

معر:

گذشت آن زمانــی که اطفال خُرد

همی خر توانست و ترسـاند و زد

که امروز زوری نه چربد به طفل

زتدبیر ، طفلان ، چو پیرِ خِرد

 

+ نوشته شده در  Fri 10 Mar 2006ساعت 1:24  توسط خوزه رضا | 
این نوشته را تقدیم میکنم به تمام دوستان خوب و تمامی یادوارههای روزگاران گذشته :

<< خاطره ها >>

همه شب در گذر خلوت پس کوچه ذهن

سر ساعت که نه، گاهی پس و پیش

من و اشباح کهن دفترِ تقویم ِ حیات

پی بازیگریِ ِ نقش زمان ، ساعتها

گرم شب بازی ِ قایم شدنیم

من در این بازی ِ تکراری هرشب باید

تا به آخر پیِِ ِ پیدا شدن روح همه گمشده ها

تک تک ثانیه ها رابشمارم معکوس

من از آن پشت سیه پرده ابهام سفر،

ره باریک شب فاصله ها

پشت انبوه نظر گاه خیال

تک به تک خاطره ها ،

گله از حادثه خنده تلخ

که غم انگیز تر از قصه ادراک نبود

شعر پر وسوسه قلب و درخت

هوس پرسه میان چمن باغ خوشایند امید

با سر انگشت خیال

کوچه سبز ترو تازهِ یاران قدیم

حسرت نقش پر از قدرت دستان وداع

و زمینی که بر آن ماه فرود آمده بود

و زمانی که بر آن عشق فرود آمده بود

همه را می یابم،می بینم

و در آغوش خیالم همه را می گیرم

لیک یکبار دگر

مثل جاری شدن سایه ماه

مثل تکرار شب و وصل تن شبنم و برگ

جسم بی روح همه خاطره ها

در ته مدفن پر پیچ زمان

جا بجا گشته و در سایه هم می خوابند

همه شب در گذر خلوت پس کوچه ذهن

پس از آن همهمه ها

پس از آسودگی خاطره ها

بر تن کهنه درخت دل من

حسرت خاطره ها می سوزد.

به قلمقلمشکسته

+ نوشته شده در  Thu 9 Mar 2006ساعت 23:39  توسط خوزه رضا | 
نرم افزار چلیپا

   بوسیله این نرم افزار میتوان به خط نستعلیق نوشت و کار کرد با آن بسیار ساده می باشد.

 

دریافت نرم افزار چلیپا  ---------->             

دریافت نرم افزار چلیپا ۱.۱ -------->

+ نوشته شده در  Thu 9 Mar 2006ساعت 12:53  توسط خوزه رضا | 
برای مشاهده  کلیپ روزمرگی  ROOZMAREGI روی پلی یر زیر کلیک کنید :

 

 

+ نوشته شده در  Wed 8 Mar 2006ساعت 10:47  توسط خوزه رضا | 
برای مشاهده این فلش کلیپ روی عکس مربوطه در زیر کلیک کنید.


ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی
+ نوشته شده در  Tue 7 Mar 2006ساعت 10:1  توسط خوزه رضا | 
 مي گن چوپان دروغگو می میره انکر ومنکر از او می پرسن تو کی هستی می گه من دهقان فداکار هستم

 قزوينی ها راهپيمايی می کنن عليه دانمارکی ها همه می گفتن (( نخست وزير دانمارک حق مسلم ماست))

 ترکه يه بادمجون ميخره وقتی ميخواد پوستش کنه ميگه:خدا کنه موز باشه.

 ترکه ميره امريکا داريوش ميبينه ميگه عجب کيفيتی

ترکه يه جنازه می بره پزشک قانونی بهش می گن چی شده؟؟ می گه سم خورده به ترکه می گن پس چرا بدنش زخميه ؟؟ترکه می گه اخه نمی خورد

سوسکه مست مي کنه و مي ره جلوي دم پايي و مي گه: بزن، ده بزن ديگه لعنتي !!!

 يه خره لنز مي ذاره و مي ره تو جنگل، همه حيوون ها نگاش مي کنن، مي گه: چي يه، مگه آهو نديدين؟

يه نفر مي افته تو جوب، مردم درش مي آرن، ازش مي پرسن؟ سالمي؟ طرف مي گه: نه، من جاسمم.

 راند اول مسابقه بوكس تموم شده بود و بوكسور در گوشه رينگ از ضربات حريف گيج و منگ افتاده بود. مربي مشغول بادزدن بود كه زنگ راند بعد به صدا در آمد. بوكسور ضربه خورده گيج باشنيدن صداي زنگ به مربي گفت: عزيزم برو ببين كيه در ميزنه, آخ سرم!!!!

مردي بعد از تصادف شديد رانندگي در بيمارستان تازه به هوش آمده بود, با ناله گفت: چي شده؟ چي بر سر من آمده؟ پرستار گفت: آرام باش و شجاع, تو در تصادف پاهايت له شده و ما مجبور شديم هر دوتا رو قطع كنيم. مرد گفت: عجب خبر بدي. هيچ خبر خوبي ندارين به من بدين؟ پرستار گفت: چرا, اين بيمار بغل دستي ات حاضره شلوار و كفشهايت رو به قيمت خيلي خوبي ازت بخره

عمله اي طبقه سوم يك ساختمان در حال كاركردن بوده كه ناگهان يك تيرآهن از بالا ميفته و گوشش از بيخ كنده ميشه, سرعمله بهش ميگه: - ناراحت نباش, ميريم پايين و پيدايش ميكنيم و ميديم دكتر پيوند بزنه. همه ميرن پايين و شروع ميكنن به گشتن, سرعمله گوش رو پيدا ميكنه و ميگه: - ايناها پيدايش كردم. عمله ميگه: نخير, اين گوش من نيست, مال من يك سيگار اشنو پشتش بود!!!!

دختري كه خوشگل بوده با مادربزرگش ميره پارچه فروشي, دختر به فروشنده: يك قواره پارچه بدين و قيمت پارچه رو ميپرسه. فروشنده كه هيز بوده جواب ميده: قيمتش ۱۰ تا ماچ, و دختر قبول ميكنه. وقتي فروشنده پارچه رو مي پيچيده و نوبت حساب ميرسه, دختر داد ميزنه: - مامان بزرگ بيا حساب كن!!!!

مردي توي خيابان راه مي رفت و مي خنديد, دوستش بهش رسيد و پرسيد: - چرا با خودت مي خندي؟ مگه ديوونه شدي؟ - نه, دارم براي خودم جوك تعريف ميكنم. كمي كه جلوتر رفتند مرد آنقدر خنديد كه سياه و كبود شد, دوستش سئوال كرد ديگه چي شده؟ - هيچي تابحال اين جوك را نشنيده بودم!!!!

در سربازخونه..... سرهنگ: اسمت چيه؟ سرباز: ممد. سرهنگ: اين چيه دستت؟ سرباز: تفنگ. سرهنگ: تفنگ؟ اين مملكتته, آبروته, زندگيته, شرافتته, خواهرته, مادرته, و .... سرهنگ رو به سرباز ديگر: اسمت چيه؟ سرباز: شعبان . سرهنگ: اين چيه دستت؟ سرباز: خواهر, مادر ممده!!!!

به غضنفر گفتند: ۱۷ شهريور چه روزيه؟ کمي فکر کرد و گفت: فکر مي کنم ۱۵ خرداد باشه!

بهمن و علي(اصفهاني) سرباز بودن. بهمن ميميره، علي ميره براي خانواده بهمن تلگراف بزنه که بهمن مرده. مسئول تلگراف‌خونه مي‌گه: هر کلمه هزار تومان، براي تاريخ و امضا هم پول نمي‌گيريم. علي مي‌گه بنويس: بهمن تير خرداد مرداد

باباهه (حواسش نبوده که کلاهش سرشه) به بچه‌اش مي‌گه برو کلاه منو بيار. بچه مي‌گه: بابا کلاهت که رو سرته! باباهه مي‌گه: اه...پس...نمي‌خواد بري بياريش

غضنفر دو تا بلوك سيماني رو گذاشته بوده رو دوشش،‌ داشته مي‌برده بالاي ساختمون. صاحب‌كارش بهش ميگه: تو كه فرقون داري،‌ چرا اينا رو ميگذاري رو كولت؟! غضنفر ميگه: ‌اون دفعه با فرقون بردم، اون چرخش پشتم رو اذيت مي‌كرد!

معلم: الفباي فارسي رو بگو ببينم. شاگرد: الف – ب – پ – ت – ث – چهار – پنج – شش – هفت... معلم: الفباي انگليسي رو بگو ببينم. شاگرد: ا – بي – سي – چهل – پنجاه – شصت – هفتاد... معلم: الفباي يوناني رو بگو ببينم. شاگرد: آلفا – بتا – ستا – چهارتا – پنج‌تا ... معلم: نخواستم بابا يه شعر بگو. شاگرد: نابرده رنج گنج – پنج – شش – هفت...

يه کوره مي ره آشپزخونه، دستش مي خوره به رنده، مي گه: اين چرت و پرت ها چيه اين جا نوشتن!

گرگه ميره دم خونه ی شنگول منگول در ميزنه مادر بچه ها ميگه. بيا تو بچه ها خونه نيستن

 يه آبادانيه وسط خيابون ايستاده بوده يه هو مي بينه سيل داره همه جا رو مي گيره . عينک ريبونشو در مي آره مي زاره رو دمپايي ابريش هل مي ده رو آب مي گه تو خودته نجات بده مو يه خاکي تو سروم مي کونوم

 يک يارو ميره اداي پيامبري ميكند ... يك سري بهش ايمان ميارن .... بهش ميگن خوب حالا كتابت چيه ؟؟ .ميگه كتاب ندارم ولي جزوه ميگم بنويسين ...................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 يک زنه بچش نميخوابيده بهش ژل ميزنه

وجه تشابه زير شلواري با ژيان چيه؟ با هر دوتاشون تا سر كوچه بيشتر نميشه رفت!

يه روز يه ترکه دفتر خاطراتش تموم ميشه می ندازتش دور

 يه گنجيشکه قرص ایکس میخوره میگه جیکس جیکس

يه قومری با يه بلبل عروسی ميکنن بچشون می شه قمبل

+ نوشته شده در  Fri 3 Mar 2006ساعت 22:5  توسط خوزه رضا | 
گروه خاک

 یک گروه موزیک ایرانی با کاری متفاوت و بسیار زیبا در آلمان .در زیر تعدادی موزیک از این گروه برای شنیدن هست و بعد از آن تعدادی موزیک برای دریافت.

Photo of Hossein Alizadeh

Khak
Band of the week

January 22, 2003
The Iranian

Khak, Iranian band in Germany

Vocals & Guitars: Shahriar Khatam
Bass:
Konstantinos Kostis
Drums & Percussions:
Khodayar Bahmani
Piano & Keyboard:
Afshin Tahmasebi
Guest Guitar: Human

Sample songs

* Gharibeh
* Baaroon-e Nam Nam
* Cheh Misheh Kard
* Dalil-e Boodan
* Ghobaari az Gham

و در ادامه :

۱- صدای سبزی  فروش

۲- پرستوی مهاجر   و بصورت کامل   پرستوی مهاجر

۳- خوشگل

۴- چی میشه کرد

۵- غریبانه و بصورت کامل  غریبانه

۶ - دلیل بودن

۷- عاشقم باش و بصورت کامل  عاشقم باش

۸ - بارون نم نم

۹- غباری از غم

+ نوشته شده در  Wed 1 Mar 2006ساعت 21:11  توسط خوزه رضا | 
برای شروع بازی روی عکس مربوطه در زیر کلیک کنید:

+ نوشته شده در  Wed 1 Mar 2006ساعت 0:59  توسط خوزه رضا | 
 

خیلی سر کاری هست !

 

     
      

 

+ نوشته شده در  Wed 1 Mar 2006ساعت 0:41  توسط خوزه رضا | 
برای مشاهده ویدئو در فوائد ترامپولینی trampolini روی عکس زیر کلیک کنید:


ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی
+ نوشته شده در  Wed 1 Mar 2006ساعت 0:26  توسط خوزه رضا | 
چند Screensaver یا Bildschirmschoner  برای شما :

 تخت جمشید ۶.۲ مگا بایت  

                          بهار در ایران ۱.۵۶مگابایت

 

+ نوشته شده در  Wed 1 Mar 2006ساعت 0:1  توسط خوزه رضا | 
برای شروع بازی فلشی شکار بوقلمون روی عکس مربوطه در زیر کلیک کنید.


ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی
+ نوشته شده در  Tue 28 Feb 2006ساعت 23:21  توسط خوزه رضا | 
 برای مشاهده این فلش کلیپ روی عکس مربوطه در زیر کلیک کنید:

پشه


ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی
+ نوشته شده در  Tue 28 Feb 2006ساعت 22:56  توسط خوزه رضا | 
برای مشاهده فلش کلیپ مرا ببوس بر عکس مربوطه در زیر کلیک کنید:

مرا ببوس


ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی
+ نوشته شده در  Tue 28 Feb 2006ساعت 22:38  توسط خوزه رضا | 
برای دیدن این فلش کلیپ بر روی عکس مربوط به آن در زیر کلیک کنید:

زرتشت


ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی
+ نوشته شده در  Tue 28 Feb 2006ساعت 22:11  توسط خوزه رضا | 
برای مشاهده این فلش کلیپ روی عکس آن  در زیر کلیک کنید.

اي ايران


ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی
+ نوشته شده در  Tue 28 Feb 2006ساعت 21:58  توسط خوزه رضا |