![]() |
![]() |
|
|
نوروز سال ۱۳۸۵ خورشیدی را بر تمام ایرانیان وپارسی زبان در همه جای دنیا شادباش میگوئیم
|
|
+ نوشته شده در
Mon 20 Mar 2006ساعت 18:58 توسط خوزه رضا |
|
|
+ نوشته شده در
Tue 14 Mar 2006ساعت 11:15 توسط خوزه رضا |
|
|
یک انیمیشن جالب از مداد و.....روی مداد زیر کلیک کنید و ببینیدش
ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی |
|
+ نوشته شده در
Tue 14 Mar 2006ساعت 10:34 توسط خوزه رضا |
|
فروغ فرخزادپرنده مردني است دلم گرفته است |
|
+ نوشته شده در
Sat 11 Mar 2006ساعت 19:27 توسط خوزه رضا |
|
|
برای انجام این بازی باید سطح پرواز هلیکوپتر را با تغییر فشار بر سمت راست ماس کنترل کنید. برای شروع بازی بر عکس مربوطه در زیر کلیک کنید.
ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی |
|
+ نوشته شده در
Sat 11 Mar 2006ساعت 18:58 توسط خوزه رضا |
|
|
برای شروع بازی روی عکس زیر کلیک کنید.
ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی |
|
+ نوشته شده در
Sat 11 Mar 2006ساعت 18:51 توسط خوزه رضا |
|
|
+ نوشته شده در
Sat 11 Mar 2006ساعت 18:30 توسط خوزه رضا |
|
|
+ نوشته شده در
Sat 11 Mar 2006ساعت 18:5 توسط خوزه رضا |
|
|
تا میتوانید ماهی های کوچکتررا بخورید تا بزرگتر شوید و از خطر ماهی های بزرگ در امان باشید.
برای شروع بازی روی عکس مربوطه در زیر کلیک کنید. ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی |
|
+ نوشته شده در
Sat 11 Mar 2006ساعت 17:50 توسط خوزه رضا |
|
|
برای شروع بازی روی عکس مربوطه در زیر کیک کنید.
ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی |
|
+ نوشته شده در
Sat 11 Mar 2006ساعت 17:30 توسط خوزه رضا |
|
|
Weltkugel als "bewegter" Bildschirmhintergrund
یک برنامه جالب که به شما امکان داشتن یک زمینه در تصویر مونیتور از کره زمین میده که برروی آن اسامی برخی از شهر های مهم هر قاره نوشته شده البته با امکاناتی که در نشانه این نرم افزار در نوار زیر مونیتور در کنار ساعت موجود میباشد وضعیت٬ رنگ ٬ شدت نور ٬زاویه و......قابل تنظیم بوده و خلاصه اینکه با نصب این برنامه یک زمینه متحرک برای سیستم خود دارید که در فواصل زمانی معین تغییر میکند. مشاهده عکس این زمینه زیبا در قسمت " به زبان آلمانی" ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی |
|
+ نوشته شده در
Sat 11 Mar 2006ساعت 16:35 توسط خوزه رضا |
|
|
این مطلب رو فقط برای این می نویسم که به عنوان بالا اصلا ربطی نداره
در يکی از ايالات غير متحده وامرزان سيتی پسری به نام حسنک بود که دلش نمی خواست به مکتب بره و درس بخونه از اين رو ننه اش حسنک رو گذاشت تو يک آهنگر خونه . يک هفته گذشت و در هفته بعد حسنک ديگر به آهنگرخانه نرفت .ننه اش پرسيد حسنک چرا تو خونه نشستی حسنک گفت بابا آهنگری رو فوت آب شدم... ننه اش گفت چطوری ؟ حسنک گفت خوبم مرسی.. ننه حسنک گفت مزه نريز! چطوری فوت آب شدی ؟ از اونجا شد که ضرب المثل زير درست شد: حسنک به مکتب نمیرفت مامانش گذاشتش تو آهنگری!!! نوشته: مثلعلی مثل آبادی |
|
+ نوشته شده در
Sat 11 Mar 2006ساعت 12:3 توسط خوزه رضا |
|
|
در مثل مناقشه نیست ولی فقط برای این خارجی ها و کفار پدر در آمده !!!
<< پدرت را در میاورم >>
پدر پیری را پسر نوجوانی بود که سوت زدن نمی دانست وهمی راه مکتب و کلاس کنکور و تقویتی طی میکرد وآرزوی خام در دماغ میپروراند. دور از چشم مادر پدر بسیار پسررا نصیحت میکرد و ماجراهای جوانیش نقل مینمود لیکن پسر راچشم و گوش بسته بود . پدر تد بیری کرد و پسر را گفت فردا عازم فلان مقصد شویم که فلان کالا خریم و اینجا آوریم که از فروشش سود کلان عایدمان شودو فلان و فلان... پسر اما پدر را گفت که مرا درس و مکتب بسیار است و آمدن نتوانم که پدر این بیت را همرا با یک پس گردنی برای پسر خواند: ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند بچه جون درس نخوان دیپلمه هاش بیکارند پسر همی درس اول آموخت و فردای آن روز با پدر راهی شدند . در راه پدر ابتدا فرزند را از سوت دلان همی نقل کرد و کار را به سوتزنی و سوت سوتک و سوتی .... کشاند و مغز پسر را در فرقان همی به هر طرف میبرد. پس از دو روز به مقصد اندر شدند و در هتل 16 ستاره ای بیتوته کردند . پدر پسر را گفت: ای دلبندم خود میدانی که مرا از مال دنیا چیزی کم نباشد و حاجتم به تجارت نیست پس بیا و دور از چشم مادرت شربت الوان بنوشیم و آسوده خاطر سوتی زنیم و تجدید خاطرات جوانی من کنیم که از 40 سال پیش در همین دیار طعم خوشی در زیر دندانم بجا مانده و آنان آن بکردند که پدر گفت ولیکن پدر فرتوت بود و طاقت کم و روز دوم پدر فیتیله سوز شد و در بستر به حال زار افتاد و احوالش رو به وخامت . طبیبی در بالینش بر آمد و وی را ویزتی گران کرد و گفت : نا خوش خر خورده! و رفتنی است . پدر این شنید و شاهد بخواست و وصیت نوشتند و شرط بر آن که پسر نعش پدر به وطن حمل و دفن میباید تا همه اموال پدر را صاحب گردد . پدر ، جان را در قبال قبضی تسلیم کرد . فردای آن روز پسر نعش پدر بر دوش گرفت و عزم وطن کرد . بعد از نیم روزی وی را طاقت نماند و نعش بر زمین نهاد و اندیشه کرد که این بدن متعفن و سنگین است و اگر فقط استخوان از آن با خود برم هم وصیت پدر را کفایت کند و آن کرد که اندیشیده بود و سپس راه اوفتاد . ساعتی بعد حجم زیاد و دست و پاگیر بودن اسکلت پدر وی را عاصی کرد و دوباره بار بر زمین نهاد ولی تعهدش را بر یاد آورد و آن ارث عظیم را.. پس با خود اندیشید که استخوانهای پدر همی کوبم و آردشان سازم و در انبانی بر دوش گیرم . وآن بکرد که اندیشیده بودو در راه شد. شباهنگام در راه مردی را دید که از قضا او هم راهی همان مقصد بود و قرار گذاشتند که شب را غنوده و فردا با هم راهی شوند. در همان شام بعداز اینکه پسر بخفت مرد غریب که بسیار گرسنه بود انبان پسر را تفحس کرد و با خود گفت : امشب این آرد را خورم و فردا بهای آن دوچندان بپردازم که از گرسنگی مرا طاقت نمانده و آن بکرد که می اندیشید و سپس بخفت. سحر گه که بر خواستند پسر انبانش را خالی یافت و هراسان شد و غریبه داستان شب قبلش را نقل کرد . پسر شیون کرد و فغان که این پدرم بود و فلان و فلان... غریبه که از قضا از طایفه فرصت طلبان بود اندیشید و با خود گفت بهای آرد که نپردازم هیچ این عوام ساده لوح را هم به سخره گیرم و پسر را گفت : فرزند با وفا تو را همین نیت بس باشد که بر آن جهد بسیار کردی و ... و هندوانه در زیر بغل پسر نمود و وی را گفت همان نیت تو مهم بوده و من در همین راستا تو را یاری کنم که تنها راه این است که قضای حاجت مرا در وطن به شهادت من به خاک سپاریم که اصل را عمل کرده باشیم ولیکن باید خیلی مراقب بود زودتر به وطن اندر شویم که قضای حاجت وقت نمیداند و تقدم و تاخرش بی حساب است و زود راهی شدند . نیمه روز در گرمای تموز بیابان ناگهان مرد غریبه که پی خر مرده میگشت تا وی را چهار نعل بتازاند ، پسر را گفت با یست که مرا طاقت نیست و اگر بیشتر از این در جنبش باشم مجبور به قضای حاجتم. باید که مرا بر دوش گیری که پدرت اینجا در نیاید و ... پسر چاره نبود و آن بکرد که غریبه وی را گفت و هر گاه که پسر از خستگی از حرکت باز ماندی غریبه گفت زودتر برو وگرنه همین جا پدرت را در میاورم و الی آخر..... نتیجه اخلاقی ؟ !؟!؟!
نوشته : مثلعلی مثل آبادی |
|
+ نوشته شده در
Sat 11 Mar 2006ساعت 11:47 توسط خوزه رضا |
|
|
چتِستان ای دادوبیداد مسنجر Massenger من ، ای چتگاه چتبازان بی آئینتو ای دیرینه خلوتگاهِ چرت و پرت هزل آگین پراز موزیک و جّرو بحث پر از دشنامِ شرم آور همه اندر کمین هم پر از آی دی ِ ID ترس آورهوا بس نا جوانمردانه پس است !!!
دمت گرم و سرت گرم و زبانِِ چرب و نرمت گرم سلامم را تو پاسخ گوی ، چت Chat بگشامنم من ، میهمان هرشبت چتباز سر گردان منم با آی دی قیصر یا داش فرمان منم بوت Boot گشته و حیران ...
سلامم را نمی خواهند پاسخ گفت همه سرگرم چت روم ChatRoom اندکسی سر در نمیآرد چه میگویند در آشوب پر غوغای این یاران تو را گر میک Mic ازمرغوبتر اجناس بازار استسخن با تاک Talk (تالک !) نتوانیکه یا هیک Yaheek یا که تیک تاکTeakTak قفل بر آن استوگر پی ام PM بسوی کس روان سازیبه اکراه میدهد پاسخ ، یا آنکه به یک جانانه نرم افزار بوت آسا شوی در بوت یا دی سی Dc و یا ایگنورIgnorویا قفلی زند بر آی دی ات چندی
نه این است گفتمان ، این مفتمانی را که پنداری ! حریفا ، میزبانا ناسزا آخر چرا در مایه گفتار ویا تهدید برمبنای نرم افزار.... من امشب نامدستم دام بگذارم تو را دان لود از دات کام .com بگذارممن امشب آمدستم با تو از مکر هکر Hacker گویمز ائی ایکس ائی exe ، بلسترBlaster یا ز ویروس مضر گویمچه گوئی در فلان سایت پر ز نرم افزار بوت و هک ! که خواهی وقت چت با آن زنی بر هر کسی پاتک فریبت میدهند این رایگان افزار رنگارنگ به همراه آورند کرمی ، شوند با پی سی PC ات در جنگکنند هارد Hard تو را داغان و پاس ورد PasWordات شود پیداتو را یک فرمتی Format باید که خرجش هست گه بالا...
و من کوتاه گویم قصه را دیگر که ایگنور میشوم الان...
|
|
+ نوشته شده در
Sat 11 Mar 2006ساعت 11:37 توسط خوزه رضا |
|
|
برای زندگی کردن
گاهی که وقت بشه یکسر به پزشک محل میزنم و اظهار سر درد و دل درد میکنم و پس ازپرداخت ویزیت، معاینه و دریافت نسخه با خشنودی و رضایت خاطر میام بیرون. آخه دکتر هاهم باید زندگی کنند دیگه...
بعد از اینکه از پیش دکتر میام یک راست میرم دارو خانه و در قبال پرداخت مبلغ دارو ، دارو هایم را گرفته ، با خشنودی و رضایت خاطر میام بیرون.آخه دارو خانه چی ها هم باید زندگی کنند دیگه...
پس از رسیدن به محیط مطبوع خانه کیسه دارو ها را در سطل اشغال ریخته و با خشنودی و رضایت خاطر به کار هام میرسم . خوب آخه خودم هم باید زندگی کنم دیگه.... << مریض احوال>> |
|
+ نوشته شده در
Sat 11 Mar 2006ساعت 11:28 توسط خوزه رضا |
|
|
حکایتی از باب۱۶ کتاب خلستان در باب تعلیم و تربیت :
خُلستان باب شانزدهم: در تاثیر تنبیه و تربیت
حکایت نقل است که در VamerzanCity روزی مردی نزد فرزانه ای حاضر گشت وگفت: ای حکیم مرامعضلی در تربیت دو فرزند اوفتاده که چاره کار ندانم.مرد فرزانه او را گفت: بگو تا بدانم سوالت چیست.مرد گفت: مرا دو فروند! پسر است که از سپیده صبح تا شام قند حبه و کله میخورند واگر آنها را قند ندهم خانه را در تفحس قند بترکانند و چون نیابند عربده کشان جامه درند ، آنچنان که همسایگان شکایت ما کنند و پلیس 110 بر ما آورند وما را آبرو برند وچنین و چنان........ . ![]() ![]() مرد فرزانه گفت:چاره کارمن دانم که سالی چند در مکتب آزاد روانشناسی کودک تحصیل کردم . معر:
تورا گر که فرزند قند خوار هست تورا طفل در خانه نه، مار هست وگرره ندانی که چون چاره چیست حریفت قدر ، کار تو زار هست کودکان امروزی نمیدانند چه برای آنان خوب است و چه بد ، عواقب و عقوبت آرزو های شیرین ندانند و از درد دندان غافل ، که این صغیران خیال خام در دماغ پرورند و زبانی نداند مگر زبان مشت و لگد و لقد! و پنچه بکس وسیخ داغ و چماق و ..... معر:
امــــروز اگر طفل ادب خواهی کرد اورا بزن و زِ شــــــــاخ آویزان کن با مشت و لگد،به پنجه بکس و زنجیر فرقش بشـــکاف و مغز او داغان کن مرد او را گفت ای فرزانه من خود پروفوسورا! دارم و پیش از این تمام فوت و فن شما را به کار بستم و ناخن هم کشیدم و به چوب تر خشک سیاستشان کردم...ولی موثر نیافتاد. مرد فرزانه سخت در اندیشه شد و نا گاه دست در خورجین ژنده که به دیوار آویزان بود کرد و چیزی از آن خارج ساخت و گفت چاره کارت همین است و بس.این معجونی از تند ترین فلفلهای دنیا ست که پیل و افعی واژدها را از پا اندازد . تو میباید که آنچه قند از حبه و کله داری به آن آغشته کنی و در دسترسشان گذاری . هر گاه آنان از این قند ها کامی گیرند دیگر حوس قند نکنند.... و چنین و چنان .مرد بهای آن پرداخت و خوشحال راهی خانه شد. یک هفته بعد مرد با شتاب نزد فرزانه شد و ای حکیم دستم به دامانت کمکم کن.مرد فرزانه وی را گفت بگو تادگر چه خواهی . او گفت مرا از آن معجون ده. مرد فرزانه او را گفت که مرا دیگر از آن متاع موجود نمانده .ولی دگر برای چه آن متاع طلب کنی ؟ مرد اورا گفت : ای وای برمن که فرزندان من دیگر قند نخواهند مگر آغشته به آن معجون که اگر دست خالی به خانه روم......!!!!! معر: گذشت آن زمانــی که اطفال خُرد همی خر توانست و ترسـاند و زد که امروز زوری نه چربد به طفل زتدبیر ، طفلان ، چو پیرِ خِرد ![]() |
|
+ نوشته شده در
Fri 10 Mar 2006ساعت 1:24 توسط خوزه رضا |
|
|
این نوشته را تقدیم میکنم به تمام دوستان خوب و تمامی یادوارههای روزگاران گذشته :
<< خاطره ها >> همه شب در گذر خلوت پس کوچه ذهن سر ساعت که نه، گاهی پس و پیش من و اشباح کهن دفترِ تقویم ِ حیات پی بازیگریِ ِ نقش زمان ، ساعتها گرم شب بازی ِ قایم شدنیم من در این بازی ِ تکراری هرشب باید تا به آخر پیِِ ِ پیدا شدن روح همه گمشده ها تک تک ثانیه ها رابشمارم معکوس من از آن پشت سیه پرده ابهام سفر، ره باریک شب فاصله ها پشت انبوه نظر گاه خیال تک به تک خاطره ها ، گله از حادثه خنده تلخ که غم انگیز تر از قصه ادراک نبود شعر پر وسوسه قلب و درخت هوس پرسه میان چمن باغ خوشایند امید با سر انگشت خیال کوچه سبز ترو تازهِ یاران قدیم حسرت نقش پر از قدرت دستان وداع و زمینی که بر آن ماه فرود آمده بود و زمانی که بر آن عشق فرود آمده بود همه را می یابم،می بینم و در آغوش خیالم همه را می گیرم لیک یکبار دگر مثل جاری شدن سایه ماه مثل تکرار شب و وصل تن شبنم و برگ جسم بی روح همه خاطره ها در ته مدفن پر پیچ زمان جا بجا گشته و در سایه هم می خوابند همه شب در گذر خلوت پس کوچه ذهن پس از آن همهمه ها پس از آسودگی خاطره ها بر تن کهنه درخت دل من حسرت خاطره ها می سوزد. |
|
+ نوشته شده در
Thu 9 Mar 2006ساعت 23:39 توسط خوزه رضا |
|
|
+ نوشته شده در
Thu 9 Mar 2006ساعت 12:53 توسط خوزه رضا |
|
|
برای مشاهده کلیپ روزمرگی ROOZMAREGI روی پلی یر زیر کلیک کنید :
|
|
+ نوشته شده در
Wed 8 Mar 2006ساعت 10:47 توسط خوزه رضا |
|
|
برای مشاهده این فلش کلیپ روی عکس مربوطه در زیر کلیک کنید.
ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی |
|
+ نوشته شده در
Tue 7 Mar 2006ساعت 10:1 توسط خوزه رضا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
Fri 3 Mar 2006ساعت 22:5 توسط خوزه رضا |
|
|
گروه خاک
یک گروه موزیک ایرانی با کاری متفاوت و بسیار زیبا در آلمان .در زیر تعدادی موزیک از این گروه برای شنیدن هست و بعد از آن تعدادی موزیک برای دریافت.
Khak January 22, 2003 Khak, Iranian band in Germany Vocals & Guitars: Shahriar Khatam Sample songs * Gharibeh و در ادامه : ۲- پرستوی مهاجر و بصورت کامل پرستوی مهاجر ۳- خوشگل ۴- چی میشه کرد ۵- غریبانه و بصورت کامل غریبانه ۶ - دلیل بودن ۷- عاشقم باش و بصورت کامل عاشقم باش ۸ - بارون نم نم ۹- غباری از غم |
|
+ نوشته شده در
Wed 1 Mar 2006ساعت 21:11 توسط خوزه رضا |
|
|
+ نوشته شده در
Wed 1 Mar 2006ساعت 0:59 توسط خوزه رضا |
|
|
خیلی سر کاری هست !
|
|
+ نوشته شده در
Wed 1 Mar 2006ساعت 0:41 توسط خوزه رضا |
|
|
برای مشاهده ویدئو در فوائد ترامپولینی trampolini روی عکس زیر کلیک کنید:
ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی |
|
+ نوشته شده در
Wed 1 Mar 2006ساعت 0:26 توسط خوزه رضا |
|
|
+ نوشته شده در
Wed 1 Mar 2006ساعت 0:1 توسط خوزه رضا |
|
|
برای شروع بازی فلشی شکار بوقلمون روی عکس مربوطه در زیر کلیک کنید.
ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی |
|
+ نوشته شده در
Tue 28 Feb 2006ساعت 23:21 توسط خوزه رضا |
|
|
برای مشاهده این فلش کلیپ روی عکس مربوطه در زیر کلیک کنید:
ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی |
|
+ نوشته شده در
Tue 28 Feb 2006ساعت 22:56 توسط خوزه رضا |
|
|
برای مشاهده فلش کلیپ مرا ببوس بر عکس مربوطه در زیر کلیک کنید:
ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی |
|
+ نوشته شده در
Tue 28 Feb 2006ساعت 22:38 توسط خوزه رضا |
|
|
برای دیدن این فلش کلیپ بر روی عکس مربوط به آن در زیر کلیک کنید:
ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی |
|
+ نوشته شده در
Tue 28 Feb 2006ساعت 22:11 توسط خوزه رضا |
|
|
برای مشاهده این فلش کلیپ روی عکس آن در زیر کلیک کنید.
ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی |
|
+ نوشته شده در
Tue 28 Feb 2006ساعت 21:58 توسط خوزه رضا |
|